تبلیغات
فقط یه لبخند - داستان کوتاه و زیبای دیوانه ام ولی احمق نیستم
خنده حق مسلم ماست

داستان کوتاه و زیبای دیوانه ام ولی احمق نیستم

شنبه 19 بهمن 1392 04:51 ب.ظ

نویسنده : الینا عباسی اقدم
داستان کوتاه و زیبای دیوانه ام ولی احمق نیستم

داستان کوتاه دیوانه باهوش,داستان کوتاه دیوانه,داستان کوتاه

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.


هنگامی‌که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن‌ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد.


مرد حیران مانده بود که چه کار کند.


تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.


در این حین، یکی از دیوانه‌ها که از پشت نرده‌های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:


از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می‌گوید و بهتر است همین کار را بکند.


پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.


هنگامی‌که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:


خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.


پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟


دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1392 02:33 ب.ظ