تبلیغات
فقط یه لبخند - داستان کوتاه و آموزنده ی دو دوست خوب
خنده حق مسلم ماست

داستان کوتاه و آموزنده ی دو دوست خوب

پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 03:26 ب.ظ

نویسنده : الینا عباسی اقدم

داستان کوتاه درباره دوستی,داستانک,سرگرمی
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».


آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 03:27 ب.ظ